تبليغاتX
عشق

عشق

کنارم گذاشتی تا تلخم کنی........

          شرابی شدم ناب.........

هه ........

حالا خماریم را بکش.........

 

اشتباهم این بود........

عمق رابطه مان انقدر نبود که درونش شیرجه

 زدم......!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:18 توسط فرانک|

هیچ صدایی ازم در نمیاد همه  خسته شدن از فریادهای پوچی که زدم....

همه میدونن این شکستن تقدیره منه پس کاری نمیکنن........

من به درد میپیچمو اونا از دور نگاهم میکنن.........

و امید این رو دارم که شاید از سکوتم حرف های نگفتم رو بخونن بازم تداعی این

دردهای تکراری..........

همه رفتن و من اینجا موندم و بیصدا (ماندن)رو معنی میکنم...

همه چی واسم جالبه عشق بر باد رفتم    شکستم    پوچی الانم و.......

همه چی تموم شد و باز بی این نتیجه رسیدم زندگی با دروغ رابطه ی مستقیم

دارنو  بر ضد منن.........

و من تنهام و عشقی واسه من وجود نداره و این جمله هارو هزار بار تکرار میکنم

کاش بود تا میدید چه به روی من اورده!!!به روی من !نه به روز من!!!!

و باز پایان این قصه به سختی قبول میکنم جاده ی رفتنت هیچ برگشتی ندارد

و با درد این روزهای ترک تورا سپری میکنم ..........

و هنوز رفتن و ندیدن مرا باور ندارم

ساعت شروع به خواندن میکند    تیک تاک       تیک تاک

و من شروع میکنم به مرور خاطره ها و بعد بسته بندیشان میکنم و در

اتاق بی کسی هایم قایمش میکنم تا کسی نفهمد من هم احساس دارم

نمیدانم چگونه دلش به سوختن من امد .........

باز هم میگویم خیالی نیست

باهرکس هست هر نگاهی که گرمش میکند و هر اغوشی که حفظش میکند

 

   خدا حافظش باشد

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12:23 توسط فرانک|

هنگامی که میروی حداقل نگاه من را دریاب ببین چه منتظرانه مینگرم.........

و هنوز هم باور ندارم حالا وجودت سهم دیگری شده است........

و به سختی به خود می قبولانم که تو لایق من نبودی......تمام خاطرات را مرور میکنم تو

کاملا با عشق بیگانه بودی ولی من هرروز به صد جور معنایش میکردم

هنوز هم بویه دستانت روی تنم حس میشود که مثل پر پرنده ای من را نوازش میدادی.....

کدام را باور کنم.....

عشقت را؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یااااااا

رفتنت را؟؟؟؟؟؟؟

برایم سخت است قبول کردن بسیاری از این کابوس ها!!!!!!!!

همیشه به اغوشت پناه میبردم وقتی که کابوس میدیدم ولی حالا چه کار کنم که تمام

کابوس هایه من تصویری از بی تو بودن است............

لااقل وقتی در را هم باز میکنم و خودم به کناره پناه میبرم تا بروی خواسته ی زیادیست

میدانم ولی فقط نگاهی.نگاهی گذرا بینداز قول نمیدهم درگیر چشمانت نشوم وبا

اشک بدرقه ی راهت نشوم ولی چشمانم را میبینم که از چشمانم نترسی که دارند

خاطراتمان را موبه مو تکرار میکنند........

به هر حالتی رفتنت را معنا میکنم که شاید بویه عطری خوشبو تو را از من گرفته یا

هرزگی های دیگری را باور کرده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر چیزی نبودم ولی عاشقت بودم دوستت  دارم هایت را دوست دارم ولی چندیست

که دیگر دروغ هایت را نمی شنوم پس برگرد و فقط برایه یک بار دیگر این دروغ زیبا را تداعی کن و بگو

              دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 14:57 توسط فرانک|

کمی از نگاهت را به من قرض میدهی؟؟؟؟؟؟

این سوال هر شبم بود وتو هر شب هارتر از شب قبل هر شب صورتت زشت تر میشد

انگار کمی خاکستر روی ان میپاشیدند.................

هر شب خلط هایت بدبوتر ......نفرت اور تر و سبز تر........هر شب به جایه اینکه نگاهت

رویه نگاهم ارام بخوابد مرا میخوردیوحشیانه میجویدی .....وارام نشخوار میکردی و لاشه

ام را تف میکردی؟؟؟؟؟؟هر شب میمردم .....همیشه از لب هایم اغاز میشد و

فاجعه زمانی پا میگرفت که تو مرا مک میزدی

تمام احساساتم را  تمام خون روشنم را ...حتی نفسهایم را هم میمکیدی......

اما من انگار هم باور دارم تا همین امشب تا همین لحظه و تا ابد

که کار هایت فقط از رویه عاشقی بود.......همین

http://upsara.com/images/nu452cvpafpa57t0bjbv.jpg

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:13 توسط فرانک|

سلام خدا جونم چند وقتی بود توانو حس واسه نوشتن نداشتم هنوز  گیج گیجم از اتفاقی

که افتاد هنوز وقتی اسمشو میارم فقط بغض میکنم هنوز وقتی عکسشو میبینم میخوام

که بمیرم حوصله ی هیچکسو ندارم هرچی میام از این وجود لعنتی خلاص بشم نمیتونم

خدایا منی که هیچوقت هیچ کاری از ترست نکردم باید حالو روزم ایم باشه و اون دختراییه ...

راحت با اسم دختر خوبه بچرخن خدایا وقتی بهم گفت که پشت سرم چه چیزایی میگن

داغون شدم خدا جونم تو از تمام کارام باخبر بودی تو رو به خودت قسم یا منو بردار یا .....

دیوونه میشم وقتی به این حرفا فکر میکنم دیگه دارم خودمم شک میکنم اینا چی میکن؟؟؟

مگه من چی کار کردم؟؟؟خدایا خودت میدونی که یه عمری عاشق بودم ولی حالا همون حسم

ازم گرفتی دیگه نمیخوام روزامو بشمارمو منتظره مرگم باشم نمیدونم میخوام چی کار کنم

ولی واقعا از ایندم میترسم خدایا دردام کمه که این مشکله قلبمم بهش اضافه کردی؟؟؟

شاید میخوایی با این کار مرگمو زودتر کنی اگه اینجوری که من راضیم ولی زودتر نمیخوام دیگه به این مردگی

ادامه بدم   خستم  خیلی .........مرسی که همیشه کنارمی ..........pix2pix.org - عکسهای عاشقانه (انتظار)

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 20:53 توسط فرانک|

باز جفت شد کفشانت.و دلهره هایم امانم را بریده .گوشه ای از اتاق خاطراتمان

به جایه تو زانویه غم بقل کرده ام و فقط نگاهت میکنم چشمانم پر شده از اشکهای که برای به دست

اوردنت ریخته ام چشمانم را میبندم تا خرد شدنم را نبینی قدمهایت محکم است عشقمان را ارام هل

میدهی به طرفم و دوباره ادامه میدهی برمیگردیو به من میگویی برم؟؟؟؟؟؟چه سوال وحشتناکی است

ولی من فقط سکوت میکنم تو سکوتم را علامتی برای رضایت میدانی و میروی صدای بستن در که میاید

بغضم میترکت .اشکهایم امان نمیدند و و صورتم را نوازش میکنند

میخواهم خود را قرنطینه کنم در اینجا.چون هنوز نفس های تو در ان پرواز میکنند استشمام میکنم این عطر

خوشبو را چه قدر برایم اشناست........

قدم میزنم در این اواره جا نمیخواهم بمانم پنجره را باز میکنم سوز سرما جای اشکهایم را میسوزاند نفس

میکشم نمیدانم چرا باز احساس خفگی میکنم شاید به خاطره اینکه به هوایی عادت کرده ام که نفس های

تو هم در ان موج میزد ........

دوباره به جای که بودم پناه میبرم به در نگاه میکنم بی تابم و دلهره دارم قلبم تند میزند

احساس میکنم کسی در میزند به ذوق برگشتنت به سمت در میروم ولی وقتی در را باز میکنم فقط

تنهایی است که مهمان من شده است .......ای کاش جرعت حتی یک کلمه را داشتم

این رفتن بی بهانه و این هوای سردو اخرین نگاه یخیت کله ام را داغ میکند.......

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 9:52 توسط فرانک|

چه قدر ادما عوض شدن یا میتونیم بگیم عوضی شدن اخه یکی نیست بگه تو که  من به اسمه داداش صدات میکنم تو که با دوسته خودمی

چه طور دلت میاد وقتی سره اون رو شونته به من چشمک بزنی یا اس ام اس های چرت و پرت بدی که من عاشقتم و من به خاطرت ...میزارم کنارو تو فقط بگو باهام میمونی

یکی نیست بگه اخه پست فطرت تو که میدونی من عاشق یکی دیگم چرا من ؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو نمیدونم چرا قسمت میکنم روزای خوب زندگیمو  چرا اول قصه همه دوسم دارن وسط قصه میشه سر به سر من میزارن تا میاد تموم بشه میرنو تنهام میزارن میتونم مثل همه دورنگ باشم  دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه .......

اما با این همه منم مثل اونام یه دروغو میشمو همیشه ورده زبونام

دور شدن را از کدام قطار بی برگشت یاد گرفتی وقتی همیشه روی سکوی خانه بازی میکردیم و تا خط ریلها یک دنیا فاصله بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا به دادم برس

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 18:59 توسط فرانک|

هی لعنتی داری میخونی؟؟؟؟؟؟

خیلی بستی...........ابرومو بردی دیگه نمیتونم سرمو بالا بگیرم ........

نگران من نباش که بعد تو چی کار کنم بی ابرو نگران نباش که تنها میشم ........

بهت گفتن چی کار کردم؟؟؟

به خدا سبردمت به همونی که ما بهش میگیم خدا همون که لااقل دستمونو ول نمیکنه همونی که شاید نگاهمون کنه

تو هم واسم مثل همه شدی باشه برو مهم نیست عادت کردم

در همین حوالی هستن کسانی که تا دیروز میگفتند:بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم .....

و امروز در اغوش دیگری نفس نفس میزنند.....

لیاقتت همونان ......

برگرد یادت را جا گذاشتی.......

نمیخواهم عمری را به این امید باشم که برای بردنش بر میگردی.....

             خداحافظ هرزه ی کثیف.......

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 19:55 توسط فرانک|

ساکت باش میخوام بهت بخندم  تو فقط نگام کن

درد داره اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی کاری کنی که بی دلیل بهت بخندن

اخم نکن نگام کن همه یه عمر به خاطره کاری

که باهام کردی دارن بهم میخندن

 

 

بسه دیگه حوصله ی داستان ها و رازها و عشق هایه

طولانی رو ندارم

تو عادتم دادی به

هر چیزی اما ساده و گذرا.....

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 21:22 توسط فرانک|

هیسسسسسسسسسسسسسس

اروم بیا قلبم تازه خوابیده نمیخوام بیدار شه

 اخه خیلی وقت بود داشت میتپید بهش گفتم بخوابه منم حالم خوب نیست میخوام بخوابم

فقط یه چیزی اگه میشه اگه تیکه های از قلبمو اینجا پیدا کردید بهم بگید دنبالش میگردم

میدونی نه اینکه قلبمو چند تا از این گربه صفتا تیکه تیکش کردن خیلی وقته دارم میگردم

ولی هر تیکش دسته یکیه چیه میخندی؟؟؟؟؟؟تا حالا این اتفاق برات پیش نیومده

بخند اره بخند خوشبحالت منم حسرت خنده دارم

 به قول خودت اگه کسی دلتو شکوند صداشو در نیار یه روز دلش میشکنه صداش درمیاد

بی معرفت حاله زارمو دیدی و باز بهم خندیدی ترو خدا چرا کسی بهم نمیگه چته ؟؟بگه چرا خنده های من

اینقدر بی رنگه چرا کسی واسش مهم نیست به خدا من همون ادمم دارم از تو میپوسم  ولی باز دیگرانو

امیدوار میکنم ولی خودم........یکی نیست بگه چرا چشمایه من همیشه خیسه واستون

مهم نیست؟؟؟؟؟ولی شما همیشه واسم مهم بودید بریدم از زندگی برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 19:38 توسط فرانک|

خدایا خستم دستمو بگیر دوباره برگشتم به حالته قبلم..............

داغونم   خستم    تنهام   ناامید   پس چمه؟؟؟؟؟تو میدونی؟؟؟؟

یا ولم کن برای همیشه

یا کمکم کن که دوباره سرمو بگیرم بالا

این دیگه چه رسمیه که همرو ازم میگیری؟؟؟

همیشه میگی بهت توکل کنیم مگه نه؟؟؟؟؟؟

پس راهی واسه بازگشت نشونم بده

میخوام بشم دوباره همون دختره افسرده لااقل اون موقع تظاهری در کار نبود بهترین دوستمم گرفتی ازم

دارم میسوزم خستم از بس تظاهر کردم که حالم روبه راهه .....

چرا دیگه جوابمو نمیده از وقتی از هم جدا شدیم دیگه حتی جواب زنگامم نمیده اه ه ه ه

بسه خدا پس چته؟؟؟مگه حواست به ما نیست ؟؟؟؟؟چرا داری همرو ازم میگیری؟؟؟

یعنی من فقط بنده ی گناه کارتم ؟؟؟؟؟؟؟نه به خدا نه اگه عاشقی گناه پس تو گناه کار تری چون تو عشق و

تو وجودم پرورش دادی اره عاشقم مشکلیه ؟؟؟؟فعلا که همرو ازم گرفتی بزار عاشق باشم بزار تو فکرشون

باشم نکنه اینم گناهه؟؟؟ عشقمو"خواهرمو"و حالا هم دوستم انسیه رو  باور کن خدا من عاشقتم ولی انگار

باهام لج کردی چرا از همه ظربه میخورم؟؟؟؟؟؟لطفا تویی که داری اینو میخونی نصیحت نکن

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 18:21 توسط فرانک|

سلام عشقه من

نمیدونم باید از کجا بنویسم اگه بخوام از دردای که تو دلمه بنویسم که تکراریه اگه بخوام از رفتاری که باهام داشتی بنویسمم که واسه همه خنده داره هر چی تو دلم بود که خودت میدونی از خواهرم که به دنیا نمیدادمش و از تو که هستیه وجودم  تو قلبت خلاصه شده از زندگی هم خستم ولی زندگی میکنم نمیدونم امیدم چیه؟؟؟کیه؟؟؟؟؟

گلگی نمیکنم زورم به کسی نمیرسه دنیا زود واسم تکراری شد اخ که تو دلم محشره کربلاست دیگه اشکی واسه از دست دادنت ندارم و الان حتی دلمم واسه اشکام میسوزه

زندگی درک همین امروز است         ظرف دیروز پر از بودن توست     شاید این خنده که دریغم کردی

اخرین فرصت  همراهی ماست ...........

الان که دارم مینویسم دارم خاطراتمونو دوره میکنم  به این زودی بازم تنها شدم عزیزم فرانک زود از ذهنا پاک میشه اشکال نداره عادت کردم اینم میذارم پایه تجربه و میگم تو کنارمی........

راستی راسته میگن فاصله ها سردی میارن ؟؟ولی من فقط جسمم سرد شده انگار مرده ام

میدونم یه روز میرم میرم یه جایی که دیگه شادی فکر نکنه دارم تو رو ازش میگیرم  یا دیگران مانعی واسه به دست اوردنت نداشته باشن ببخش ناراحتت کردم بازم اومدم یکی رو داشته باشم اما بهم ندادنش  میگن شیشه احساس نداره یعنی تو گفتی اما وقتی اسمه تو رو رویه شیشه ی بخار گرفته نوشتم اروم گریه کرد

چه زود بی قراره تنهاییمان شدیم  هیچ وقت رفتارتو یادم نمیره اخه دنیای منو تو از زمین تا اسمون فرق میکرد اره راست میگی زمانی که واقعا میخواستمت  نبودی وقتی از کارای که کردم پشیمون بودمم نبودی انقدر بد دلمو شکوندی که صدای خرد شدنمو شنیدم  میدونم دیگه جای تو قلبت ندارم باشه عزیز من رفتم ...........

هرکی بهت نگاه کرد تو دل نبند به چشماش         من که دیگه تمومم مواظب خودت باش

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 14:27 توسط فرانک|

الو خدا میشه گوشیو برداری منم همون مزاحم همیشگی همون عاشق دیوونه ای که هی بهت  زنگ میزنه الو خدا صدا قطع و وصل میشه نمیدونم خرابی از دل منه یا این سیما که هی قطع و وصل میشه خدا دلم گرفته این بنده های که از افریدنشون اینقدر خوشحال شدی  الو خدا شاید ازم دلگیری منو هنوز منو نبخشیدی خدایا باور کن خسته شدم دلم میخواد برگردم پیشت  دارم اذیت میشم الو خدا خواهش میکنم بردار ببین این بنده هات چه قدر بد هستن زندگیه منو خراب کردن واسه ساختن زندگیه خودشون بسم نیست تا کی باید امتحان پس بدم باشه برندار بازم بهت زنگ میزنم  تا وقتی که زنده امو تا وقتی که خدا خداست

اهای پسرا شما زندگیه منو خراب کردین به چیه خودتون افتخار میکنید  منو نابود کردین روزی ۱۰۰۰۰۰ بار منو کشتین بسه دیگه تلافی میکنم

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 13:10 توسط فرانک|

نمیتونم از تو بنویسم برای از تو نوشتن  باید عاشق بود و عاشقانه نوشت ....

عاشقانه نوشتن کاره هر کسی نیست اما تمام احساساتمو در این جملات میگنجانم تا بهانه ای برای نزدیک شدن بهت پیدا کنم  جملاتی که شاید به نظره تو احمقانه باشه اما به هر حال مینویسم تا عشقمو بهت ثابت کنم  کاش اونقدر که من تو رو دوس دارم  تو هم دوستم داشتی اما اگه احساس واقعیه منو نسبت به خودت بدونی طور دیگه ای به عشق من نگاه میکنی .........

اخلاقم شده مثل بچه ها باهات لج میکنم  مثل بچه هایی که ابنباتشونو گم کردن ای کاش رسیدن به تو هم مثل رسیدن به ابنبات اسان بود اما برای به تو رسیدن باید خیلی تلاش کنی چه شب های که به خاطر تو بیدار نموندمو چه چه صبح هایی که به یاد تو به شب نرسوندم  کاش مثل پرندای که هر پاییز شهر و دیارشو ترک میکنه و به جای دیگه ای میره منم هر پاییز می امدمو پیشت میموندم کاش کلبه ای  چوبی در کنار قصر زیبایت می ساختم تا به نزدیک  بودن به تو دل خوش مبکردم  کاش هر روز را در کنار تو به شب میرساندم  کاش در خاطراتم هر روز  می امدمو سرک میکشیدم  تا دفترم به یمن اومدنت گلباران بشه ........

کاش......کاش.........

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:29 توسط فرانک|

مینویسمو مینویسم تا که وبم بمونه برای  کسایی که فکر میکنن میشه به زندگی جوره دیگه ای هم نگاه کرد ....

میخوام امروز بگم از کسی که همیشه تنهام گذاشت شاید منم باید زندگی مو تعطیل کنم دلم از همهی پسرا گرفته میدونم ناراحت میشین -شاید نصیحتم کنید -کمک کنید یا حتی مسخرم کنید ولی بدونید اتیش  قلبم بالاخره سرد شد قلبم به ۱۰۰ تیکه تقسیم شد و بعد پرس شد ......

ندید وقتی قلبمو زیر پاش گذاشتم راحت از روش رد شد   زخمی بر پهلویم است روزگار  نمک میپاشد و من پیچ میخورم  و همه گمان میکنند میرقصم  ...

وقتی بهش گفتم شاید بعد از عمل بمیرم خنده ای زدی و با شوخی گفتی زود تر ولی من خوب شدم چون تو زندگیم به تو امیدوار بودم واسه ی همین حتی مرگ هم دستاشو برام باز نکرد  ولی یه سوال دارم حالا که من برگشتم چرا تو رفتی ....

من اومدم تا که دوباره شروع کنیم ولی ...

حالا از تو فقط یه قبره خاموش مونده یه قبر سرد که حتی زجه هامم براش فایده ای نداره ناراحت نباش گلکم باید چند تا از کارامو انجام بدم میام پیشت ولی این رسمش نبد که بخوای زود تر از من بری  بخشیدمت عزیز حلالی  نگران منم نباش مطمعن باش تنهات نمیزارم منم میام  منتظر باش .............

خدایا دنیا را نگه دار میخواهم پیاده شوم

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:6 توسط فرانک|

اومدم تا که دوباره بنویسم ولی تا میام بنویسم یاده اخرین نامت میوفتم که گفتی همه چی تموم شد گفتی دوست دارم ولی دیگه نمیخوامت هر بار گه میدیدمت اشک میریختم ولی اشکام فقط واسه خودم مهم بود همیشه بهت میگفتم دنیا رو کوچک تر از اون میبینم که بگم اندازهی دنیا دوست دارم ولی ج تو چی بود....بهم میخندیدی نمیدونستم چرا تا این که بهم گفتی خیلی بچه ای راستم میگفتی حالا که بزرگ شدم اصلان نمیدونم واسه چی دوست داشتم ............
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 22:46 توسط فرانک|

 دلم گرفته از ادمایی که میگن دوست دارن ولی معنیشو نمیدونن         از ادمایی که میگن مال اونایی ولی خودشون مال همه هستن   از اونایی که زیر بارون برات میمیرن اما وقتی افتات میشه همه چیز یادشون میره
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 22:23 توسط فرانک|

عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمیده ٫تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه٫تا وقتی فریاد نکشی کسی به طرفت برنمیگرده٫ تا وقتی قصد رفتن نداشته باشی کسی به دیدنت نمیاد و تا نمیری کسی نمیبخشتد                     به راستی که انسان ها چه قدر عجیب هستن

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 19:50 توسط فرانک|


آخرين مطالب
» بعد تو همه چی شده یه خواب
» تکرارروزهایه غریبانه ام اینگونه میگذرد
» پناه بی کسی هایم
» چرااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
» خسته شدم از سنگینیه نگاهی که خودم خواستم ....
» رفتنت کابوسی برای شبهای بی کسیم است
» خیانت
»
» خنده و گریه
» هیس

Design By : Pichak